نه مرادم ، نه مریدم ، نه کلامم ؛ نه پیامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی ، نه چنینم که تو خوانی، و نه آن گونه که گفتند و شنیدی و تو دانی
نه سمائم ،نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده ی دینم، نه چنان چشمه ی آبم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه صفیرم، نه فرستاده ی، پیرم نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم، نه چنین بوده سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم :
" حقیقت نه به رنگ است و نه بو ، نه به های است و نه هو ؛ نه به این است و نه او ، نه به جام و نه سبو "
گر به این نقطه رسید ی به تو آهسته و در پرده بگویم تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را ؛
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ،تو خود جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی ، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی و ندانی و ندانی که تو آن نقطه ی عشقی وتو اسرار نهانی
همه جایی ، نه تو یک جا، همه پایی، نه تو یک پا، همه ای، با همه ای، همهمه ای، بی همه ای، تو سکوتی ،تو خود باغ بهشتی، ملکوتی، تو به خود آمده از فبسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک خدایی
نه که جزئی ،و نه چون آب در اندام سبویی ،خود اویی ،خود اویی
به خود آ تا به در خانه ی هر عابد و زاهد به گدایی ننشینی ،و به جز روشنی و شعشعه ی پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل نچینی
به خود آ ...
یکم نگاه کن با دقت به آدما ی دور و برت (مخصوصا من)..!چی می بینی؟ هیچی !هیچی هیچی !همه ی آدم ها شدن عروسکها ی کوکی تو خالی...نه عمقی٬ نه وجودی ٬ نه ...
باور کن داره حالم بهم می خوره ...
خوشا آنان که....
بعداز مدت ها!بسم الله الرحمن الرحیم.
این دو سال گشت و گذار و رفت و آمد در این جزیره ی متروکه ی ممالک دانشگاه تهران ، ورق زدن یک مشت نظریه و تئوری های ابطال ناپذیر ، کلنجار رفتن در این بحث ها که آخرشان هم برچسبی جز دیوانه و بیکار چیزی گیرت نمی آید ، برای من یکی اگر هیچ چیز نداشت، لااقل این را داشت که من را به انجایی برساند که امروز، یعنی امشب بنشینم و در این وبلاگ یخ زده بنویسم ، که ما آدم ها ی به اصطلاح بسیار هشیار کنجکاو و عاقل و فهیم و عالم و الی ما شاالله صفت های خوب و دوست داشتنی ، چقدر ، چقدر ، چقدر ....و چقدر در غفلت خود بی خبرانیم!
این دنیا دنیای رمز ها ست . اما نشانه و رمز چیستند. نشانه آن است که تداعی گر شی یا موضوعی از عالم عینی در ذهن ما ست. به طور مثال زبان یک نشانه است .نوعی رابطه ی قرار دادی و مشخص! در مرحله ی اول نشانه های کاملا عینی در ذهن شکل میگیرند.پس مثل اینکه یاد میگیریم فلان شی یعنی صندلی و یا آ ن شخص مامان است . یعنی کلمه ی صندلی، نشانه ی فلان شی در ذهن ماست.در مرحله ی بعد ، مفاهیمی نیمه انتزاعی ، مثل اعداد ،مسائل ریاضی و غیره در ذهن ما شکل میگیرند و بعد نوبت مفاهیمی کاملا انتزاعی مثل خوشبختی و غیره می رسد..
اما این شیوه ی شناخت عقلانی همه جا هم کار آمد نیست، در جایی این نشانه ها از بیان حقیقت وا می مانند . لفظ و صوت فقط تا جایی مارا پیش می برد و بعد از آن پای نظام استعاره مانند دیگری به وسط می آید ! زبان رمز و سمبل! رمز، سر ، .. این ها در ورای خود مفهومی غیر از آنچه که دیده می شوند دارند، وبیان کننده ی مفاهیمی هستند که این عقل معاش از بیان و درک آنها عاجز می ماند . این مفاهیم در قالب کلمات و تخیلات ساده نمی گنجد. بیان مستقیم آنها در قالب زبان و کلمات باعث هبوط مفاهیم میشوند . و اینها همه ، صحبت از همان عالم مثال دارند.
با یک نگاه ساده و اجمالی، مفهوم سر یا راز را در ادبیات می توان بسیار یافت :
مارا به چشم سِر ببین ، نه با چشم سُر
کلماتی مانند رخ یار، زلف پریشان، باده و ....هزار و یک رمز دیگر که در ادبیات ما به وفور به چشم می خورند . همه این ها صحبت از مفاهیمی والاتر از آنچه که ما میبینیم در خود پنهان دارند و تنها، عالم به این رازهاست که عمق معانی آنها را درک میکند .
حکایت این دینا هم حکایت راز ها و رمز هاست . داستان داستان آن فیل هندی است که تکثر و اختلاف نظر ها به خاطر تاریکی اتاق و بزرگی فیل بود .هر کدام از ما زاویه ی دیدی متفاوت داریم و هر کدام بر حسب این زاویه ، دست به قسمتی از این فیل میزنیم و آن را به نام همان قسمت معرفی مکنیم.
عده ای معتقدند که تمامی اجزای این دنیا ، نماد و رمزی از دنیای بزرگ تر دیگریست ،انسان در واقع در این عالم از جنس خدا است و بر مبنای همین تفکر ، تمامی اتفاقات پیش آمده ، معنای دیگری دارند، حتی اینکه فلان فردی ، فلان موقع از فلان محلی عبور می کند هم، نشان از چیز دیگری است.
کسی که دنیا را اینطور ببیند همه ی چیزها برایش عوض میشود .هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست، همه چیز معنایی فرا تر از آنچه که ما می اندیشیم دارند .هیچ چیز تصادفی نیست و همه چیز یک راز است . و هدف ، کشف این رمز ها و راز هاست....
شناخت واقعی شناخت این راز هاست. با عقل و تفکر منظقی ، با دیدگاه فلسفی این دنیا را شناختن ، به مثال فردی می ماند ، که بدون آگاهی از برنامه و نرم افزار و سیستم عامل یک کامپیوتر ، با پیدا کردن رابطه ی دکمه ها و برنامه ها ، از آن استفاده میکند ، در حالی که از حقیقت ماجرا ، که همان برنامه ی اصلی است، کاملا بیخبر و بی اطلاع است.
زندگی امروز ما هم تقریبا همین شده است. به قول معروفی، علم برای آخور !
ما از حقیقت ما جرا بی خبر مانده ایم ، به دنبال کشف رابطه ی دکمه ها و عملکرد دستگاهیم ، نه در پی یافتن حقیفت امر.
عالم عرفان ، عالم غیب ....کلام اینها با زبان توصیف نمیشود و باید از رمز ها استفاده کرد.شرح داستان فردی است که با دیدن یک تابلوی هنرمندانه ، به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و متحول میشود . اما وقتی از او در باره ی علت این ماجرا سوال میکنیم ، چیزی برای گفتن ندارد .این همان بازی دنیای رمز هاست.واقعیت هایی که در ابعاد این کلمات نمی گنجد اما همه ی ما به طوری، تحت تاثیر آن هستیم.
مطرح شدن این مطالب ، کار دشواری است.بحث در مورد آن و آوردن یافته های متنوع ، کار سختی است. از یک سو فقها ، طرح این مسائل را نوعی کفر گفتن میدانند و از سوی دیگر ، دانشمندان و اهل علم ، گوینده را دیوانه می خوانند ....
آیا می توان این سمبل ها و رمز ها که در اکثر جوامع و ملت ها در اعصار مختلف مشابهات بسیار دارند کشف کرد و به زبان کلمات ترجمه کرد ؟ این راهی است که ساده نیست...اما ، تحولی عظیم در باب نگرش نسبت به انسان، مذهب و ... ایجاد خواهد کرد...
آزمودم عقل خویش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را
چه جوری روم میشه شعر سهراب٬یا هرکس دیگه رو بخونم ٬ که میگه :
وخدایی که در این نزدیکی است ........
?!?!??!??!
خدایا ...
مارو یه نمازی عنایت کن که خودش مستوجب توبه باشه.....
انا العبد الحقیر المسکین
مولای یا مولای..
انت المولا و انا العبد
انت الغالب و انا ....
انت المالک و انا المملوک... و هل یرحم المملوک الی المالک ..؟!؟!
خدایا
کوچیکتم
وقتی بنده بر میگرده٬خدا شوقش رو برای دریافت اون بنده به گونه ای وصف میکنه که میگه هر آن اگه شما می فهمیدید٬بند بند تون از هم جدا می شد.
من وقتی بخوام الان رو بگم ،که خدایی که در این نزدیکی است؛ باید یکم برگردم به عقب تر....!!!!
آدم حسابی٬چند ساله خدا رو ندیدی؟؟؟
اصلا با حساب کتاب خدا همه چی حله..اصلا حل ..اصلا دم تو گرم ! این بهشت٬مال تو ..برو حال کن!!!
ولی خب الان حساب کتاب خودته....................... ،
خیلی نامردی ، خیلی بی معرفتی ، خیلی نامردی
چند ساله اصلا نفهمیدی که :خدایی که در این نزدیکی است...؟!؟!؟؟!!؟؟!؟!؟
اگه جدی تر شه٬مثه اینکه تو چشمش نگاه کردی هر کاری دوست نداشته کردی
فهمیدی خدا داره نگات میکنه ، با تو هستش ،کنارته ، پیشته، از رگ گردنت نزدیک تره ، همه ی اینا رو میدونستی .........ولی تو چشاش زل زدی هرکار دلت خواسته کردی.........................
خیلی نامردی
خیلی بر معرفتی
خیلی....
اینا رو از روی نیایش اقای جلیلوند نوشتم.از خودم نبود
چقدر برای هفت سالگی دلم تنگ است برای روزی که نوشتم:آب و فکر کردم که جهان چو آب بیرنگ است
برای روزی که دندان شیری یکی یکی افتاد و نفهمیدم آنکه در دهان رویید دندان آز و نیرنگ است
برای روزی که دستخط های دوستی را خواندم و ندانستم کدام خط آن پررنگ است
چقدر برای هفت سالگی چقدر برای آن همه سادگی دلم تنگ است
او
اجرکم عند الله که زحمت می کشید و نوابغ این مملکت را زیاد می کنید . اجرکم عند الله که دلتان به حال سیاست این مملکت می سوزد . اجرکم عند الله که نقاد چرخ های از کار افتاده ی این مملکت هستید و اجرکم عند الله که به فکر این مردمید . اما .........................
می گویند ، نخبگان امکانات می خواهند ، اینطور که نمی شود درس خواند .رفاه می خواهند ، آرامش می خواهد ، زندگی می خواهد ...خب نمی دید، آنها هم میروند خارجه تا درسشان را بخوانند و برای خودشان بشوند کسی. بعد هم که مدرکشان را گرفتند در برنامه ی 10 سال ششم توسعه ی زندگیشان ، تصمیم می گیرند که بیایند و زکات علمشان را بدهند ، و یک کاری برای این مملکت و امام زمانش بکنند . بازهم اجرکم عند الله که این تصمیم را دارند.و گرنه بعضی از اینها می روند پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند .بیرون گود می نشینند و فقط از زمین و زمان این مملکت ایراد می گیرند و برای ماندشان در بلاد کفر هزار و یک بهانه می تراشند . ازعادت کردن به شرایط زندگی آنجا گرفته تا نبود امکانات اینجا . یکی نیست بهشان بگوید شما که رفتید، کسی هم از شما انتظاری ندارد، پس دیگر با ما چه کار دارید؟چرا جو سازی منفی می کنید؟ اگر دل سوزید بیاید و بسم الله! آستین بالا بزنید . ماهم چشم، همه ی غر و نق ها شما را محض پیشرفت این مملکت تحمل می کنیم . اما باز پای عمل که میرسد ، هزار و یک بهانه می آورند که نه، آنجا به ما بیشتر احتیاج دارند .ما وظیفه ی مان را آنجا انجام می دهیم ...نخیر جناب!!بیشتر از آنکه آنها به شما احتیاج داشته باشند، شما به آنها احتیاج دارید .بگذریم .روی صحبتم با آن دسته از دلسوزان بود که قصد برگشت داشتند. می گویند اینجا امکانات نیست ، اینجا به نخبگان اهمیت نمی دهند ، اذیتشان می کنند ، و هزار و یک جور مکافات ...خب راست هم می گویند .ایراد در این مملکت زیاد هم کم نیست .اما می دانی دارم به چی فکر می کنم ؟ اینکه اگر در سال های جنگ ، یعنی چند سال پیش؟ کم کم 20 سال پیش، بسیجی ها هم اینطور حرف می زدند ، همه ی شان باید به این نتیجه می رسیدند که چون امکانات نیست، چون ابزار جنگی نیست، باید برویم در سپاه عراقی ها بجنگیم. آخر آنها هم رفاه دارند هم آخرین مدل ابزارات جنگی . هم امکانات دارند هم همه ی دنیا دوستشان دارند .هم تحریم نیستند هم چند صد برابر پیاده های ما تانک و نفر بر. خدا وکیلی ، الان امکانات بیشتر است یا زمان جنگ؟ مخصوصا سال های اول جنگ ؟ دارم به این فکر می کنم ، که خانواده های بسیجی ها حق داشتند که بگویند به ما که خانه نمی دهند، رفاه نمی دهند ، پس همسرانمان چرا باید بروند و بجنگند؟ خدا وکیلی حق نداشتند که این حرف ها را بزنند؟؟؟ اما آنها ماندن و با همه ی مشکلات جنگیدند.
نشسته روی صندلی گرم خانه اش، ما شاالله از آب و برق و گاز و تمام ما یحتاج اولیه که چه عرض کنم ، ثانویه ی زندگی کم هم ندارد . خدا زیادش کند ان شاالله. اما می دانی از چه دلم می سوزد؟ میگویند سیاست این مملکت که سیاست نمی شود؛ البته خب راست هم میگوید .اشکال زیاد داریم . اما می گویند ، آنها همه ی سران مملکتشان ، حرفه ای سیاسی اند ، سیاست کارند .اما ما چه؟ کدام مسئول کشورمان دکتری سیاست دارد؟ (خب راست هم می گوید ، کار را باید به کار دان سپرد .)بعد هم شروع می کنند از کفشش گرفته تا اخرین صحبت ها ٬فرد را نقد می کند . البته من هم نمی دانم که خودش مدرک سیاسی اش را کی گرفته ، اما به هر حال فضا ٬فضای باز سیاسی است و هر کسی (؟؟)حق اظهار نظر دارد!! اما میدانی از چه دلم می سوزد؟ از این بی اعتمادی ها!از اینکه همه ، از جمله آنها که ادعای جنگ و انقلاب دارند ، یادشان رفته که فرمانده ی آن عملیات های عظیم که حتی دنیا هم در تحلیلش ناتوان می ماند چه کسانی بودند . نه سیاست دانشگاهی می دانستند و نه فرمانده ی درجه آخر ارتش بودند .یک بسیجی بودن . یک جوان 18 ساله که یک تنه یک لشگر را فرماندهی می کرد. نه سیاست خوانده بود و نه .... پس چه شد؟ آخر کار ارتش عراق با آن همه ابهت و دک و پز و فرمانده هان جنگی اش پیروز می شد یا همین بچه بسیجی ها ؟؟؟؟دلم از این همه بی اعتمادی ها می سوزد . می دانی به چی فکر می کنم؟ اینکه اگر افراد هر گردانی می گفت: ای بابا, عراقی ها فرمانده هانشان سال های سال در بهترین پادگان ها آموزش جنگی دیدند، استراتژِ ی جنگ می دانند .اینطور که نمی شود .اینها که کار بلد نیستند، بی تجربه اند ، جوان اند ، همین پارسال تازه مدرک اش را گفته است. این کار ها چیست که می کنند ؟ اشتباه میکنند، این نقشه چه بود که کشیدند؟ این کار را چرا کردند؟....یا نه !بهتر بگویم، می نشستند و مسخره می کردند که فرمانده ی ما را ببین! کفش های افرادش را واکس می زند! آنوقت فرمانده هان عراقی ها در اتاق هایی با فلان ابهت نشسته اند و نقشه ی جنگی میکشند. بعد هم می نشستند و از زمین و زمان این مملکت ایراد می گرفتند . بعد هم به این نتیجه می رسیدند که نخیر ! اینجا جای جنگیدن نیست. و می رفتند در سپاه عراقی ها ...سپاه عراقی ها هم که نه، خوب خوبش این بود که می گفتند: دارند! خب ، حقشان است که پیروز شوند....خداوکیلی نمی توانستند این حرف ها را بزنند؟؟؟نمی توانستند مثل ما فقط ایراد بگیرند و به فکر غذای خودشان باشند؟ آن موقع اوضاع بدتر بود یا آلان؟ آن موقع بنی صدر ها بیشتر روی کار بودند یا الان؟ آن موقع قدرت بین الملل مان بیشتر بود یا الان؟اما آنها چه کرده اند و ما چه می کنیم......
میدانی؟ دلم خیلی می سوزد . برای آدم هایی که هنوز هم بسیجی اند و در پیچ و خم این روزگار هنوز هم به فرمانده ی 18 ساله ی خودشان اعتماد دارند، اما باز هم همه جا ، از همه بیشتر، زیر رگبار اهانت ها و بی اعتمادی های این مردم اند .
دستتان درد نکند، اجرکم عند الله که به فکر اقتصاد این مملکت اید. اما یادتان باشد، بسیجی هایی که پیروز شدند و شما این بحث های داغ اقتصادی امروزتان را مدیون آنهایید ، خیلی از شب ها ، هفته ها ، هیچ چیز نمی خوردند. خانواده هایشان هنوز هم از مال این دنیا چیزی ندارند. نمی دانم آنها دلشان بیشتر برای اقتصاد این مملکت میسوخت یا شما ها که برای هر مالیات دادنی ، ده برابر هزینه ی مالیات به این مملکت و دم دستگاهش بد و بیراه می گویید! میدانم ، ایراد هست. یا دتان باشد ، بسیجی ها از جانشان مالیات می دادند. آن موقع ما حتی به اندازه ی کافی ماسک ضد شیمایی هم نداشتیم ، اما آنها که دلشان برای اقتصاد این مملکت می سوخت ، به جای اینکه دور هم جمع شوند و به خاک و آب این مملکت بد و بیراه بگویند و به قول شما نقدش کنند، ساده ترین کارشان این بود که ماسک خودشان را به صورت هم رزمشان می گذاشتند، حتی بدون آنکه او را بشناسند. ساده ترین کارشان این بود که به جای این نقادی های بی اساس، می نشستند ونقشه می کشیدند که چه طور غنیمت بگیرند و دستهای خالی از تفنگ بسیجی ها را پر کنند . آن ها هم می توانستند به این فکر کنند که چرا دنیا فلان چیز را دارد، ولی ما نداریم.و بنشینند به اقتصاد به رکود نشسته ی این مملکت فکر کنند و بعد پول هایشان را در بانک های سویس و کشور های اروپا و دبی خرج کنند .اما فکری که آنها کردن، این بود که در آن آتش بازی ها چه طور نفت کش ایران را به اروپا برسانند، چه طور از کشورهایی که ما را تحریم کردند سیم خاردار وارد کنند !چه طور....
دلم خیلی میسوزد . دلم خیلی می گیرد. دلم می ترسد....
شهید موحد دانش می گوید: شهدا رهرو می خواهند ، نه عزادار. اما ما ، رهرو که نشدیم هیچ، به عزاداری خود هم می بالیم .
میبینی چقدر بین ما و آنها فاصله است؟؟ می دانی این فاصله در چیست؟ اینکه آنها اولین و آخرین امکانات خود را خدا می دانستند ، اما ما ، وقتی صحبت از تحریم می شود و میگوییم ما از حق خود نمی گذریم و خدا بزرگ است، همین دلسوزان این مملکت بهمان می خندند و می گویند : شما جوان ها چقدر ساده اید . سیاست نمی دانید ...خدا که همیشه بزرگ است!!!خب باشد، ما ساده ایم، بسیجی ها هم ساده بودند؛ عراقی ها هم امکانات داشتند هم دنیا پشت شان بود، اما چه شد؟ ما ساده ها که جز به خدا توکل نکردیم پیروز شدیم، یا عراقی های با استراتژی؟
دکتر خوب حرفی را میزنند. میگفتند: خدا اول مظلوم عالم است. ما هیچ وقت جزو امکاناتمان خدا را حساب نمی کنیم. وسع به این بزرگی ....
کسی از شما انتظار ندارد که بروید و از جان تان برای این مملکت مایه بگذارید. فقط گاهی یادتان نرود که چرا اینجایید . بسیجی ها هم از خودمان بودند، مثل خودمان . اگر می خواهید این مملکت را آباد کنید ،اگر راست می گویید ، مرد باشید !! با همین نداری ها بمانید و بسازید . درس بخوانید ، چرخ های اقتصادی مملکت را آباد کنید ... باید مثل آنهاباشد. فاصله ها آنقدر ها هم زیاد نیست ....به جای این همه بهانه ها ، به جای این همه جو سازی های منفی ،کار یک یا علی است! خاموش کردن شمع بیت المال همچین هم کار سختی نیست...البته اگر دلتان برای این مملکت می سوزد، نه سرمایه های خودتان...
این عکس ٬مال دیوار یکی از ساختمون های دو کوهه است.
فکر کنم طبقه ی آخر یا طبقه ی بعدی اتاق شهید همت .
دوکوهه السلام ای خانه ی عشق.....
عیدتون هم مبارک
التماس دعا
یا علی
او
حالمان حول الی احسن حالی شده است که نگو........از برکات و جود مبارک ثامن الائمه.
فقط هنوز این منیتمان زیاد سر به سرمان می گذارد و مارا قلقلک می دهد.
کجایند مردان بی ادعا؟!؟
آنکس که رخش بیند ٬.........................................
بی او به بهشت اندر٬......................................
تا به حال به معنی این حرف نرسیده بودم .زیاد شنیده بودم اما احساسش نکرده بودم. نه اینکه کاملا درک کرده باشم ٬ نه !فقط گوشه ای از آن را حس کردم .اینکه می گویند : خدایا ٫ روزی که قرار است یاد غیر تو کرده باشم٬ مرگ مرا فرا برسان !!!
تو میدانی چرا اینقدر بین حقیقت و واقعیت فاصله افتاده است؟
گاهی احساس می کنم دچار توهم شده ام . مرز بین خواب واقعیت و بیداری حقیقت ٬ ............ نمی دانم چیست!
به خودش اعتماد دارد ها٬ به تجربه اش٬به عقل اش٬ اما به خدا اعتماد ندارد .....!!!
این عظمت بی کرانه ی مرموز که٬ُنومید و خاموش ٬خود را به تسلیم ٬پهن بر خاک افکنده است . خشک بی آبی و آبادی ٬ بی قله ی مغرور بلندی ٬ به زمزمه ی شاد جویباری ُترانه ی عاشقانه ی چشمه ساری ٬باغی ٬ گلی ٬بلبلی ٬ منظری ٬ مرتعی ٬ راهی ٬سفری ٬منزلی ٬ مقصدی ٬رفتار مستانه ی رودی ٬آغوش منتظر دریایی ٬ابری برق خنده ی آذرخشی ٫درد گریه تندی ...هیچ! آرام سوخته غمگین مایوس؛ منزل جن و غول و ارواح خبیث و گرگان آدم خوار ! زادگاه خیال و افسون و افسانه ؛ سرزمین نه آب ٬سراب؛ ساکت ٬ نه از آرامی ٬از هراس ؛با هوای آتشناک بی رحمش که مغز را در کاسه ی سر به جوش می آورد و زمین تافته اش از گیاه نیز از «روییدن »و «سر از خاک بر آوردن »می هراسد ؛ و مردمش پوست بر استخوان سوخته ٬با چهره هایی بریان و پیشانی هایی چین خورده ! که نگاه کردن در کویر مشکل است . چشم ها را با دست سایه می کنند تا کویر نبیند. نبیند که می بینند ٬ نداند که میدانند !گاه طوفانی بر می خیزد و خاک بر افلاک می فشاند و آسمان را تیره می دارد و روستا ها را بر می آشوبد و چون فروکش می کند ٬از پس آن ٬ باز چهره ی کویر!همچنان که بود .
کویر !آنجا که همواره طوفان خیز است و همواره آرام ؛ همیشه در دگرگون شدن است و هیچ چیز دگرگون نمی شود ؛همچون دریا است ٬اما ٬نه دریای آب و باران و مروارید و ماهی و مرحان ٬که دریای خاک و شن و غبارو مارو کلپاسه و سوسمار... بیشتر خزندگان و گاه گاه پرواز مرغکی تنها و آواره ٬یا مرغانی هراسان و بی آشیانه . قصه ی تا گور و طوطیش ٬ نه در هند ٬ که در ارمنستان !
...اما آنچه در کویر زیبا می روید ٬خیال است !!!
(خیلی وقت بود که از دکتر شریعتی چیزی ننوشته بودم)
در اوج بهار و شادابی و سبزی و باران ٬ گفتن از کویر یه جور دیوانگی نیست؟خب ٬دیوانگی هم عالمی دارد ! سعی کنیم عادت نکنیم به محصور بودن در ابعاد زمان !
(مثل یک تیم ٬باید در میدان زندگی ٬با تاکتیک و استراتژي بازی کرد . نه اینکه هر طرف توپ رفت ماهم دنبال توپ بدویم ...)
به قول خواهرم٬ جنوب و شهدا را هم کردند مثل ائمه که فقط در قالب یک زندگی نامه یاد شان را زنده نگه میدارند . نه کسی از ولایتشان می داند و نه کسی از بندگی خودمان .کم مانده است فکه را هم آسفالت کنند و انتهایش چند تا سر سری بادی بگذارند .
میدانید که؟ شهدا رهرو می خواهند نه عزادار.....!اما ما همه شدیم فقط عزادار!مخصوصا من..!!
اهل دلان مردند اندر حسرت فهم درست.... ثله من الاولین !و قلیل من الآخرین..
و ما شده ایم جزو ثله من الآخرین
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود
می گذرد
عشق ها میمیزند
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند
سالتان همچون بهارتان سبز !

التماس دعا
یا علی
او
با این دو گانگی چه کنم که قلبم را تاب از تو یاد کردن نیست و قلمم را تاب از تو نوشتن؛ مگر میشود فکر کرد و به تو فکر نکرد ؟مگر می شود دید و ندید ؟شنید و تورا نشنید ؟ من با این دوگانگی چه کنم ؟مگر میشود دوست داشت و تورا دوست نداشت ؟مگر میشود نوشت و دیگر ننوشت ؟ چگونه می شود قلم به نیت نوشتن نامت بر صفحه ی کاغذ فرود اید و دفتر را به آتش نکشاند ؟ نمی دانم این چندمین نامه ای است که نذر ضریح چشمانت می کنم ؟! نمی دانم که بالاخره آن را برای تو به نشانی دلم می فرستم یا نه ؟نمی دانم ....اما به یک بار نوشتنش که می ارزد ...دلم می خواهد این نامه خالی از گلایه و بغض باشد ...
این نامه شاید تنها نامه ای باشد که هرگز برای کسی به یادگار نماند ...
عزیز دلم! این نامه ٬ نامه نیست ؛ مرثیه ای است ابدی از روحی سرگردان که جز تو کسی را ندارد ...در تمام سالهایی که کوله بار نبودنت تنها رفیق شانه هایم بود ؛روز به روز شب هایم ابدی تر شده اند . اگر از حوال من جویا باشی ٬باید بگویم سالهاست که پنجره های اتاقم حال و روز خوشی ندارند و ساعت مدت هاست در مداری ثانیه های بی قرار نبودنت را برایم می شمرد ....بلند بلند و سرم درد می گیرید ... و دلم ...گفتم دلم ... راستش هیچ خبر تازه ای ندارم ؛شاید در پس کوچه های دیدار با تو روزی جایی جا ماند و دیگر هرگز با من نیامد ..چه بگویم ؟ بگویم ؟...باشد ...به یک بار نوشتنش که می ارزد .....
عزیز دلم !... از تو می نویسم ...سلام!اصلا حال خوشی ندارم ...می خواهم سبز ببینم و سرخ بچینم ٬ اما نمی شود ...عزیز دلم ...تو که میدانی ٬ تو که می بینی ...خسته شده ام ....به خدا خسته شده ام ....بگذار دوباره از تو بنویسم ...من کجا و آسمان کبریایی شما کجا ؟قلم نا توان من کجا و نامه نوشتن برای شما کجا ؟...نمی توانم تند بنویسم .... می خندید ؟ میدانم ... می خندید اگر دوباره ببینید این مدعی دوستی با شما ذره ای هم به فکر شما نیست ؟! ... خوب ساده است ...بغض من که بغض زنده ماند است ...نگاه من که نگاه عافیت طلبی است ...نوشته هایم که شعر است و عشق نیست ... عشق است و درد نیست ...سوز نیست ؛این یکی هم که دیگر خشکید ه ... فریاد را می گویم ... کدام درد ؟...کدام فریاد ؟ ...کدام هجوم ناله های درد ؟ ...شاید این ها همه از سر بی دردی است ...چه میدانم ؟... می خندید ؟.. مثل من که کم نیستند...مثل من که مدعی دوستی شماست و ذره ای هم به فکر شما نیست ...ای کاش این گونه نبودم ...نمی دانم انگار نمیشود ....قرار بود نامه ام رنگ خیال نگیرد که گرفت ... قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت ...قرار بود نامه ام رنگ خیال نگیرد که گرفت ... .. کسی نیست بگوید به جای نامه نوشتن عاشق باش .....
عزیز دلم!منتظر آن دمم که نگاهت کنم ...منتظر آن دمم که نگاهم کنی و نامه ها به احترام نگاهت بایستد ؛سال دل تحویل شود ؛مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بژوشند و نا جوانمرد از شرم بمیرد ....عزیز دلم !بگذار بنویسم ... به یک بار نوشتنش که می ارزد ... من هیچ گاه به وعده های خود وفادار نبوده ام ... می دنم ...باز یاری ام کن تا برای تو باشم ؛تا برای همیشه نام را از دفتر مدعیان عشقت خط مزن ...همین ...ببخش ...دوباره تند رفتم !
عزیز دلم ! .. از تو می نویسم ... سلام ... عزیز دلم !... سلام ... نشسته ام در این هوای سرد بی کسی ؛ تشنه ی قطره ی محبتی از آسمان لطف تو ... چشمانم را که بر هم می زنم ٬ خواب خوش آمدنت را میبینم ... گویی هوا گرم می شود ... درختان بهار را زمزمه میکنند ... اسمان می خندد و جهان سبز می شود ...گویی جام محبت لبریز ..عشق فراوان ... دروغ کلامی بی تعبیر و بی معنا میشود ...عدالت همه گیر . استخوان هایم درد گرفته اند ..چشمانم را باز می کنم ...بر جاده ی آمدنت نشسته ام بی قرار ... در این هوای سرد بی کسی..بیا!
عزیز دلم !سلام .... غروب بود و دست نوازشی .. گریه ی بی امانی بود شام بی مهری ...نماز بود ومحرابی ...من بودم و تو ...نمی دانم چرا شعر ٬چرا کلمه .. چرا حتی نگاه ... برای گفتن از آن دم یاری ام نمی کند ...مهربان عزیز ...دست نوازشی ..کلیدی تا بشکند قفل این همه از تو دور ماندن را .... گریه ی بی امانی بود شام بی مهری ... نماز بود محرابی ... من نبودم ....من هرگز نبودم ...اما تو بودی ....همیشه ...عزیز دل .... درست مثل همیشه ....غریب مانده ام اینجا ...غریب مانده ام ... از جاده بوی تو می آید و تو نمی آیی ... شاید آمده ای ...گذشته ای ..سلام داده ای ... خندیده ای و من نفهمیدم ....شاید حتی نامت را گفته ای و گذشته ای و من نفهمیدم ....شاید حتی تحفه ای به من داده ای و گذشته ای و من نفهمیدم ....
می بینی؟غریب مانده ام اینجا .... و دوباره خسته شده ام ...خسته وغریب ...همه جا سرد است ...آشنا نگاه آشنا نمی کند ...آدم ها کم و آدمک ها بسیار .. در این دنیای آهن وسنگ ... در این دنیای بی روشنایی ... لطف و عطوفت و لطافت کیمیاست ... کجاست دستهای بی نهایت مهربان تو ....شاید مثل همیشه روی شانه های من ...می گویند می آیی ... و خورشید دوباره طلوع می کند ....از تو مینویسم ... آیا صبح نزدیک است ؟ سلام ...در آرزوی دیدار تو مانده ای بی قرارم ... میدانم که می آیی ... در مسلک شما جواب سلام واجب است ...عزیز دلم ... سلا م .....!

نوشته از خودم نبود!
التماس دعا
یا علی
او
تب دارم .دلم هم می خواهد به ماه که چه عرض کنم ، به خورشید هم بد بگویم .
حالا چه طور می شود مگه؟
ای بابا ....
من از دست نمره ی 14 کلافه ام.
من از دست دوستم که بی معرفتی میکند ، دلگیر م.
من از دست دیوار های سنگی که این روزهاسرکشی می کنند ، عصبانیم .
من از دست خودم که همیشه خوابم می آید ، دیوانه میشوم.
من از دست مهربان که همیشه نگران است و غصه می خورد ، گله دارم .
من از دست این نوشته ها که هیچ وقت نمی شود لذت پاره کردنشان را تجربه کرد ، نا امیدم .
من از دست پست های بی کامنت حالم بهم میخورد.
من از دست نوشته های بی محتوا شاکی ام .
من از دست بی خیالی هم کلاسی هایم لجم میگیرد .
من از دست آدم های اطرافم که فقط به خودشان فکر میکنند حرسم می گیرد.
من از دست آمار و ارقامی که تلوزیون هر روز در مورد انسان های کشته شده اعلام میکندبغضم میگیرد.
من از دست سنگ شدگی های این مردم گریه ام میگیرد.
من از دست آدمهایی که دل را مثل شیشه می شکنند متنفرم .
من از دست این همه سیاهی سرگیجه می گیرم .
من از دست این همه فاصله ها حالم بهم می خورد .
من از دست این شهر ٬با آدمهایی با قلب های سرد در خانه های گرم ،
که پشت شیشه های بی احساس تلوزیون ٬
آمار کشته شدگان بیماری ایدز را گوش می دهند ٬
دلم می خواهد فرار کنم .
من از دست این همه برادر کشی به غیرتم بر می خورد .
من از دست دیدن قربانیان فراموش شده ی جنگ ها دق می کنم .
من از دست این برادران شیطان که هر روز بیشتر از دیروز قدرت میگیرند ٬
من از دست این آدم ها که خوابند و هیچ چیز نمی فهمند ،
من از دست این شهر که هوایش از سنگ هایش سیاه تر است ،
من از دست این همه غربت آدمهای با مرام ،
من از دست این همه پوچ و خالی بودن ، شاید یک روز رفتم به خدا شکایت کردم !
بعد شاید من هم شدم حضرت یونس و یا شاید حضرت نوح!
کسی چه میداند که تحمل من چقد ر است؟
ایمان ای که ندارم چقدر است ؟
کسی چه میداند که قرآن چقدر در زندگی من محجور مانده است ؟
کسی چه میداند که من روزی چند بار به خدا مشرک میشوم ؟
کسی چه میداند میزان عصیان من چند تُن است ؟
کسی چه میداند من در ثانیه چند بار فقط به خودم فکر می کنم ؟
کسی چه میداند من چقدر نماز های اقامه نشده دارم
( گفتم اقامه نشده ، با خوانده نشده فرق دارد !)
کسی چه میداند من شبی چند فرسخ دلم برای آرزوهایم تنگ می شود ؟
کسی چه میداند گه اگر هر روز روضه ی امام حسین می خواندیم چه میشد؟
کسی چه میداند اگر هر شب تا صبح احیا میگرفتیم ،
چند نفر از تاریکی این دنیا زنده می ماندند؟
کسی چه میداند که اگر قصه های زندگیمان را صادقانه تفسیر می کردیم ،
چند راه هزار بار رفته را مجبور نبودیم تکرار کنیم ؟
کسی چه میداند قتل عام را با چه قافی می نویسند ؟
کسی چه میداند شیطان این روزها چه طور مارا گول میزند ؟
کسی چه میداند یک مسلمان چقدر ساده روزی هزار بار به خدا کافر می شود ؟
کسی چه میداند برادران شیطان برایمان چه خواب هایی دیده اند؟
کسی چه میداند این لج بازی ها و این کور دیدن ها ، همان است که شیطان دوست دارد؟
کسی چه میداند که شیطان چقدر به ما نزدیک است ؟
کسی چه میداند راه کدام است و چاه کدام است ؟
کسی چه میداند که چرا ، که واقعا چرا حضرت ظهور نمی کنند ؟
کسی چه میداند که ما به تنهایی چقدر عدم را تشکیل می دهیم ؟
کسی چه میداند ولایت واقعا یعنی چه ؟
آیا کسی میداند چند بار در زندگی اش یک سفینه ی نجات به سراغش آمده؟
آیا کسی میداند در لحظه چند میلیون بار وجود خدا را منکر میشود ؟
منکر که نه ، از یاد می برد ؟
آیا کسی میداند ما چقدر فراموش کردیم ؟ عهد الستمان را ؟
آیا کسی میداند که عهد الست چیست؟امانت الهی چیست ؟
آیا کسی میداند نفس اماره چیست؟ نفس لوامه چیست ؟
آیا کسی میداند این همه گناه تقصیر نفس اماره ی ماست یا تقصیرشیطان ؟؟
آیا کسی میداند نفس یعنی چه ؟روح چه طور؟ آیا کسی میداند روح چیست؟
آیا اصلا کسی میداند انسان یعنی چه ؟
فتبارک الله احسن الخالقین یعنی چه ؟
عقل چیست ؟ دل کدام است ؟
آیا اصلا میدانید شیطان به چه چیز در وجود انسان حسادت ورزید؟
تا به حال به آن فکر کرده ای؟؟؟؟
شیطان به چه چیز انسان حسادت ورزید؟ چرا ؟
جواب کدام یک از این سوال ها(استفهام انکاری) را میدانی؟
اگر جواب هرکدام از این سوال هارا که میدانی ٬ حتما به من بگو !!!!!
جدی گفتم!
یا علی
التماس دعا










